باور چیست؟ تعریف باور، نحوه شکلگیری و تأثیر باورها بر زندگی
اگر بخواهیم بسیاری از رفتارها، تصمیمها، احساسات و حتی برداشتهای خودمان از اتفاقات زندگی را بهتر بشناسیم، باید ابتدا به این سؤال پاسخ دهیم که باور چیست؟ باور فقط یک جملهای نیست که به زبان میآوریم یا چیزی که آگاهانه میگوییم به آن اعتقاد داریم. بسیاری از باورهای ما در لایههایی از ذهن قرار گرفتهاند که ممکن است حتی از وجودشان آگاه نباشیم، اما همان باورها در نحوه فکرکردن، تصمیمگیری و عملکرد ما نقش دارند.
بحث درباره باور از گذشتههای دور مورد توجه فیلسوفان و اندیشمندان بوده است. در دورههای بعد، موضوع باور در روانشناسی و بهویژه روانشناسی شناختی نیز اهمیت پیدا کرد؛ زیرا در این دیدگاه، افکار و باورهای انسان در شکلگیری احساسات، تصمیمها و رفتارهای او نقش مهمی دارند.
باور چیست؟
تعریفهای مختلفی برای باور ارائه شده است، اما وجه مشترک بسیاری از آنها این است که باور حالتی ذهنی درباره یک موضوع است؛ حالتی که باعث میشود فرد تصور کند آن موضوع درست است. ممکن است برای یک باور دلیل و شاهد روشنی داشته باشیم و ممکن است بدون آنکه دلیل دقیقی برای آن پیدا کنیم، آن را درست بدانیم.
از زاویهای دیگر، باورهای ما دستگاه تفسیر ما از جهان هستند. یعنی اتفاقی که در بیرون رخ میدهد بهتنهایی تعیین نمیکند ما چه احساسی داشته باشیم یا چگونه واکنش نشان دهیم؛ بلکه نوع باوری که درباره آن اتفاق، خودمان، دیگران و جهان داریم، روی تفسیر ما اثر میگذارد. به همین دلیل ممکن است دو نفر دقیقاً با یک اتفاق روبهرو شوند اما برداشت کاملاً متفاوتی از آن داشته باشند.
فرض کنید در یک مهمانی فردی برای مدتی به شما نگاه میکند. خود این اتفاق بهتنهایی نه مثبت است و نه منفی. شخصی که باور دارد دیگران معمولاً قصد خوبی ندارند، ممکن است از نگاه آن فرد احساس ناراحتی یا تهدید کند. اما شخص دیگری که باور دارد فرد جذابی است، ممکن است همان نگاه را نشانه توجه و علاقه بداند.
اتفاق بیرونی یکی است؛ آنچه تغییر کرده، تفسیر حاصل از باور فرد است. به همین دلیل برای پاسخ دقیقتر به سؤال «باور چیست؟» میتوان گفت: باور، فکری غالب و پایدار است که به رویدادها، افراد و شرایط زندگی ما معنا میدهد و روی نوع واکنش ما نسبت به آنها اثر میگذارد.
باور چگونه به یک فکر غالب تبدیل میشود؟
هر فکری که از ذهن ما عبور میکند باور نیست. در طول روز هزاران فکر کوتاه و گذرا ممکن است از ذهن ما عبور کند. بعضی از این افکار فقط چند ثانیه حضور دارند و بعد فراموش میشوند؛ اما بعضی افکار بارها تکرار میشوند، از منابع مختلف تأیید میگیرند و بهتدریج در ذهن ما پایدار میشوند. در این حالت، آن فکر میتواند تبدیل به فکر غالب شود.
برای مثال، کودکی را در نظر بگیرید که بارها از والدین خود میشنود: «ریاضی خیلی سخت است.» بعد همین جمله را از دوستانش میشنود و شاید معلم یا اطرافیان نیز بارها سختبودن ریاضی را تکرار کنند. بهمرور ممکن است در ذهن او این فکر شکل بگیرد که «ریاضی سخت است». بعد از مدتی دیگر لازم نیست کسی این جمله را برای او تکرار کند. بهمحض اینکه صحبت از ریاضی میشود، همان فکر بهطور خودکار در ذهنش فعال میشود.
اگر از او بپرسیم «چرا ریاضی سخت است؟» شاید دلیل مشخصی نداشته باشد و فقط بگوید: «خب، سخت است دیگر!» اینجا دیگر با یک فکر لحظهای روبهرو نیستیم. این فکر در ذهن فرد غالب و پایدار شده است.
همین اتفاق میتواند درباره پول، ازدواج، موفقیت، شغل، روابط، خودمان، شهرمان، آینده و بسیاری از موضوعات دیگر رخ دهد و باورهای اشتباه و محدود کننده را در زندگی ما شکل دهند.
اگر همین حالا از خودتان بپرسید: «اولین فکری که با شنیدن کلمه پول به ذهنم میرسد چیست؟» یا: «وقتی کلمه ازدواج را میشنوم اولین تصویر یا جمله ذهنی من چیست؟»
پاسخ سریع شما میتواند سرنخی از افکار غالب ذهن شما باشد.
چرا باورهای ما اهمیت دارند؟
اهمیت باورها در این است که فقط در ذهن باقی نمیمانند. باورها روی نحوه تفسیر ما اثر میگذارند و این تفسیر میتواند احساس، رفتار و تصمیم ما را جهت دهد. به همین دلیل وقتی درباره تاثیر باور بر زندگی صحبت میکنیم، منظور فقط مثبتاندیشی یا تکرار چند جمله نیست. موضوع اصلی این است که ما اتفاقات زندگی را از پشت چه نوع دستگاه تفسیری مشاهده میکنیم.
ما دنیا را بدون واسطه دریافت نمیکنیم؛ آنچه میبینیم، میشنویم و تجربه میکنیم از فیلتر باورهای ما عبور میکند. به همین دلیل یک موقعیت میتواند برای فردی تهدید و برای فرد دیگری فرصت باشد. یک شکست ممکن است برای یک نفر بهمعنای «من نمیتوانم» و برای شخص دیگر بهمعنای «باید روش دیگری را امتحان کنم» باشد.
در هر دو حالت، اتفاق ممکن است مشابه باشد؛ اما معنایی که فرد از آن میسازد متفاوت است.
باورها چه زمانی شکل میگیرند؟
برای بررسی شکل گیری باورها ابتدا باید بدانیم که در متن حاضر، باورها به چهار دسته کلی تقسیم شدهاند: باورهای روحی، باورهای ژنتیکی، باورهای تاریخی و باورهای روانی.
تمرکز اصلی این بحث بر باورهای روانی است؛ یعنی باورهایی که در ذهن ما شکل گرفتهاند و میتوانند بر طرز فکر، رفتار و عملکرد ما اثر بگذارند. در این چارچوب، شکلگیری باورهای روانی از سالهای ابتدایی زندگی آغاز میشود و در تمام طول زندگی نیز ادامه دارد. دوران کودکی، بهویژه سالهای اولیه زندگی، یکی از مهمترین دورههای شکلگیری باورها در نظر گرفته میشود.
کودک در سالهای نخست زندگی بخش زیادی از اطلاعات خود درباره جهان را از محیط اطراف دریافت میکند. او هنوز بسیاری از مسائل را مستقل بررسی نمیکند و آنچه از والدین، اعضای خانواده، محیط، مدرسه و دیگر منابع دریافت میکند میتواند به مواد اولیه ساخت باورهای او تبدیل شود.
بااینحال، شکلگیری باورها محدود به کودکی نیست. انسان در سالهای بعد نیز از طریق تجربههای جدید، افراد جدید، اطلاعات تازه و اتفاقات زندگی میتواند باورهای جدیدی بسازد یا باورهای قبلی خود را تغییر دهد. بنابراین، حتی اگر بسیاری از باورهای ذهنی ما ریشه در دوران کودکی داشته باشند، به این معنا نیست که تا پایان عمر مجبور هستیم با همان باورها زندگی کنیم. در چارچوب این متن، انسان میتواند پس از آگاهشدن از باورهای خود، برای تغییر یا تقویت آنها اقدام کند.
چه کسانی باورهای ما را شکل میدهند؟
یکی از مهمترین پرسشها این است که باورها چگونه شکل میگیرند؟ پاسخ را میتوان در یک کلمه خلاصه کرد: ورودیها.
هر چیزی که بهعنوان اطلاعات، تجربه، مشاهده، شنیده یا برداشت وارد ذهن ما میشود، میتواند در شکلگیری باورها نقش داشته باشد. والدین، خانواده، فرهنگ، دین، رسانه، دوستان، مدرسه، معلمان، کتابها و تجربههای شخصی از مهمترین این ورودیها هستند.
نکته مهم این است که قرارگرفتن دو نفر در یک محیط مشابه لزوماً باعث ساختهشدن باورهای کاملاً یکسان نمیشود. فرض کنید دو کودک در خانوادهای زندگی میکنند که در آن پدر و مادر دائماً درباره پول دعوا میکنند و پدر به دلیل درآمد بیشتر، قدرت بیشتری در تصمیمگیری خانواده دارد.
یکی از فرزندان ممکن است از این تجربه نتیجه بگیرد: «پول باعث ظلم و زورگویی میشود؛ پس ثروتمندشدن چیز خوبی نیست.» اما فرزند دیگر ممکن است از همان صحنهها نتیجه متفاوتی بگیرد: «پول یعنی قدرت؛ من هم باید پولدار شوم تا قدرت داشته باشم.»
ورودی تقریباً یکی بوده است اما برداشتی که از آن شکل گرفته متفاوت است. پس برای شناخت ریشه باورهای خود، فقط نباید بپرسیم چه اتفاقی برای ما افتاده است؛ باید بررسی کنیم که از آن اتفاق چه برداشتی کردهایم.
تأثیر خانواده بر شکلگیری باورها
خانواده یکی از اولین و مهمترین محیطهای شکلگیری باورهای انسان است. پدر، مادر، خواهر، برادر و افرادی که در دوران کودکی نقش مستقیمی در زندگی ما داشتهاند، میتوانند روی نوع نگاه ما به جهان تأثیر بگذارند. بهخصوص سخنان و رفتار افرادی که در ذهن کودک دارای اقتدار هستند، ممکن است تأثیر بیشتری داشته باشد.
برای مثال، اگر کودکی بارها مشاهده کند که پدرش برای بهدستآوردن پول سختی زیادی میکشد و دائماً بشنود: «پول بهسختی به دست میآید.» ممکن است این جمله بهتدریج تبدیل به یکی از باورهای مالی او شود.
یا اگر در خانوادهای مرتب تکرار شود که یک گروه از افراد توانایی انجام کاری را ندارند، کودک ممکن است بدون بررسی مستقل همان تصور را بپذیرد. به این ترتیب بسیاری از باورهای ما پیش از آنکه آگاهانه انتخابشان کنیم، از محیط خانواده وارد ذهنمان شدهاند.
تأثیر فرهنگ بر باورهای ما
فرهنگ، آدابورسوم، ارزشهای اجتماعی و باورهای رایج جامعه نیز در شکلگیری باورها نقش دارند. وقتی یک جمله، ضربالمثل یا دیدگاه بارها در جامعه تکرار میشود، ممکن است بهمرور به یکی از پیشفرضهای ذهنی ما تبدیل شود.
برای مثال اگر دائماً بشنویم: «برای موفقیت حتماً باید مدرک تحصیلی داشته باشی.» ممکن است این جمله بدون آنکه مستقلاً آن را بررسی کرده باشیم، به یک باور تبدیل شود.
یا وقتی بارها این مضمون را میشنویم که برای رسیدن به هر چیزی باید رنج فراوان کشید، ممکن است در ذهن ما رابطهای میان موفقیت و سختی دائمی ساخته شود. درواقع بخشی از باورهای ناخودآگاه ما میتوانند نتیجه تکرار پیامهایی باشند که از فرهنگ و محیط اجتماعی دریافت کردهایم.
تأثیر رسانه بر باورها
فیلمها، سریالها، کارتونها، شبکههای اجتماعی و دیگر رسانهها نیز بخشی از ورودیهای ذهن ما هستند. اگر یک تصویر مشخص بارها در داستانها و فیلمها تکرار شود، ممکن است بهمرور روی نوع نگاه ما به یک موضوع اثر بگذارد.
برای مثال اگر فرد دائماً در داستانها با شخصیت ثروتمندی مواجه شود که فردی منفی، خلافکار یا بیاخلاق است و در مقابل شخصیت فقیر همیشه انسانی خوب و دوستداشتنی نشان داده شود، ممکن است بهمرور در ذهن او رابطهای میان «ثروت» و «بدبودن» شکل بگیرد.
این رابطه ممکن است هیچوقت بهصورت آگاهانه انتخاب نشده باشد؛ اما تکرار یک تصویر میتواند آن را به بخشی از دستگاه تفسیری فرد تبدیل کند. بنابراین هنگام بررسی نحوه شکل گیری باورها باید به محتوایی که بهطور مداوم وارد ذهنمان میکنیم نیز توجه داشته باشیم.
تأثیر دوستان بر باورهای ما
دوستان و افرادی که زمان زیادی را با آنها سپری میکنیم نیز میتوانند روی نوع فکرکردن ما اثر بگذارند. اگر دائماً در جمعی حضور داشته باشیم که افراد آن درباره آینده، کسبوکار، روابط یا جامعه با نگاه منفی صحبت میکنند، شنیدن و تکرار دائمی این نگاهها ممکن است بهتدریج روی افکار غالب ما اثر بگذارد.
آیا خودمان باورهایمان را انتخاب کردهایم؟
بخش زیادی از باورهایی که تاکنون در ما شکل گرفتهاند، نتیجه انتخاب آگاهانه ما نبودهاند. ما بسیاری از آنها را از محیط، خانواده، تربیت، فرهنگ و مجموعه تجربیات خود دریافت کردهایم.
کودک هنگام شنیدن یک جمله معمولاً نمینشیند آن را از نظر منطقی بررسی کند و بعد تصمیم بگیرد که آیا باید آن را به یک باور تبدیل کند یا نه. بسیاری از این فرایندها بدون انتخاب آگاهانه رخ دادهاند. اما بخش مهم ماجرا از زمانی آغاز میشود که فرد نسبت به این موضوع آگاه میشود.
ممکن است باورهای گذشته را آگاهانه انتخاب نکرده باشیم، اما میتوانیم آنها را بررسی کنیم و ببینیم آیا هنوز میخواهیم براساس همان دستگاه فکری زندگی کنیم یا خیر.
آیا از تمام باورهای خود آگاهیم؟
یکی از نکات مهم در شناخت باورهای ناخودآگاه این است که لزوماً با چند دقیقه فکرکردن نمیتوانیم همه باورهای خود را پیدا کنیم. ممکن است فرد بگوید: «من درباره پول باور بسیار مثبتی دارم.» اما در رفتار و تصمیمهای مالی او الگوهایی دیده شود که با این حرف هماهنگ نباشد.
به همین دلیل می توان باور را به جریان برق تشبیه کرد. برق را داخل سیم نمیبینیم، اما از نتیجهای که ایجاد میکند متوجه وجود آن میشویم. برای شناخت بعضی از باورها باید به نتایج، رفتارها و اقدامهای خود نگاه کنیم.
آنچه آگاهانه درباره خودمان میگوییم لزوماً تمام باور ما نیست. گاهی عملکرد ما اطلاعات بیشتری درباره باورهای واقعیمان در اختیارمان قرار میدهد.
آیا احساس خوب یا بد نشاندهنده درست یا غلط بودن باور است؟
ممکن است فرد نسبت به یک باور احساس خوبی داشته باشد اما نتیجهای که آن باور در زندگی او ایجاد میکند مطلوب نباشد.
برای مثال شخصی ممکن است باور داشته باشد: «پول فقط با سختی بسیار زیاد به دست میآید.» او حتی ممکن است به سختکوشی خود افتخار کند و نسبت به این باور احساس بدی نداشته باشد. بنابراین فقط احساس خوب یا بد نمیتواند معیار کاملی برای بررسی باور باشد.
در چارچوب این بحث، یکی از نشانههای مهمتر، اقدام و نتیجه است. باید ببینیم یک باور ما را به چه نوع رفتاری هدایت میکند و چه نتایجی برایمان ایجاد میکند.
باور درست و غلط یعنی چه؟
در بعضی موارد واقعیت مشخص است؛ برای مثال باوری مانند تختبودن زمین با واقعیت عینی سازگار نیست. اما در بسیاری از باورهای مربوط به زندگی شخصی، بهتر است بهجای آنکه فقط از «باور مثبت و منفی» یا «باور درست و غلط» صحبت کنیم، بررسی کنیم که آیا یک باور با هدف و خواسته ما همجهت است یا خیر.
سه معیار اصلی برای بررسی این موضوع وجود دارد:
نخست اینکه باور با هدف و خواسته ما همراستا باشد.
اگر هدف فردی مهاجرت باشد اما باور غالب او این باشد که «مهاجرت تقریباً غیرممکن است و فقط افراد خاصی موفق میشوند»، این باور در خلاف جهت خواسته او عمل میکند.
دوم اینکه باور باید با شرایط فعلی و مسیر رشد فرد تناسب داشته باشد.
اگر کسی هیچ تجربه کاری، سرمایه یا مهارت مشخصی ندارد اما انتظار داشته باشد بدون طی هیچ مرحلهای فوراً به بالاترین جایگاه برسد، حتی اگر فکر او مثبت باشد، با وضعیت موجودش هماهنگ نیست.
سوم اینکه باور باید برای ذهن منطقی خود فرد قابل پذیرش باشد.
اگر جملهای آنقدر از وضعیت فعلی فرد فاصله داشته باشد که ذهنش دائماً آن را رد کند، تکرار آن بهتنهایی الزاماً باعث پذیرش باور نمیشود. بنابراین در بررسی باورهای غلط فقط مثبت یا منفی بودن جمله مطرح نیست؛ باید دید آن باور با هدف فرد، شرایط واقعی او و قابلیت پذیرش ذهنش چه نسبتی دارد.
ساختار باور از چه اجزایی تشکیل شده است؟
برای شناخت دقیقتر اینکه باور چیست و چگونه عمل میکند، در متن ساختار باور به پنج جزء تقسیم شده است: فکر، حکم یا انتخاب، مصداق، رابطه و نتیجه.
۱. فکر
اولین جزء باور، فکر است. باور یک فکر معمولی و گذرا نیست، بلکه فکری است که چند ویژگی مهم دارد: غالب است، پایدار است، جهت دارد، معمولاً با تجربهها و احساسات فرد ارتباط دارد و در بسیاری از مواقع بهطور ناخودآگاه فعال میشود.
مثلاً وقتی کلمه «ازدواج» را به چند نفر بگوییم، ممکن است فوراً پاسخهای متفاوتی بدهند:
- «ازدواج یعنی اسارت.»
- «ازدواج یعنی خوشبختی.»
- «ازدواج یعنی مسئولیت.»
- «ازدواج یعنی پختگی.»
این پاسخهای سریع میتوانند نشان دهند هر فرد چه نوع فکر غالبی درباره این مفهوم در ذهن خود دارد.
۲. حکم یا انتخاب
دومین جزء، حکم یا انتخاب است. وقتی باور نسبت به موضوعی شکل میگیرد، ذهن از میان حالتهای مختلف یک جهت را انتخاب میکند.
برای مثال فردی ممکن است صدای بسیار خوبی داشته باشد اما از کودکی بارها شنیده باشد: «در خانواده ما هیچکس استعداد هنری ندارد.» وقتی این فکر تبدیل به باور شود، ممکن است نتیجه ذهنی او این باشد: «پس من هم نمیتوانم در هنر موفق شوم.»
در اینجا از میان امکانهای مختلف، «نتوانستن» انتخاب شده است. این انتخاب در بسیاری از موارد آگاهانه نیست؛ اما آگاهی از آن میتواند اولین قدم برای بررسی و تغییر آن باشد.
۳. مصداق
هر باور معمولاً برای خودش شاهد و مثالهایی پیدا میکند.
اگر فردی باور داشته باشد: «برای پولدارشدن حتماً باید خیلی سخت کار کرد.» ممکن است بلافاصله چند نفر از اطرافیانش را به یاد بیاورد که ساعتهای طولانی کار میکنند.
این افراد برای ذهن او تبدیل به مصداق آن باور میشوند.
نکته مهم این است که مصداقها برای افراد مختلف یکسان نیستند. ممکن است مفهوم «فرد ثروتمند» در ذهن یک نفر با فردی خلافکار پیوند خورده باشد و در ذهن فرد دیگر با انسانی خیرخواه و نیکوکار. بنابراین تجربههای گذشته در ساخت مصداقهای ذهنی ما نقش دارند.
۴. رابطه
جزء چهارم، رابطهای است که ذهن بین موضوعات مختلف ایجاد میکند. ممکن است ذهن میان دو موضوع رابطه علت و معلولی بسازد، یا آنها را بهصورت همبسته ببیند، یا نسبت به یک فکر گرایش بیشتری داشته باشد.
بسیاری از مواقع ما نتیجه یک رفتار را میبینیم اما نمیدانیم چه رابطهای میان افکار، احساسات، رفتارها و فرایندهای ذهنی ما وجود داشته است. شناخت همین روابط است که کمک میکند فقط با نتیجه درگیر نشویم و به عوامل پشت آن نیز نگاه کنیم.
۵. نتیجه
آخرین جزء، نتیجهای است که باور در دنیای درونی یا بیرونی ما ایجاد میکند.
فرض کنید فردی باور دارد: «من نمیتوانم زبان انگلیسی یاد بگیرم.»
اگر این باور را براساس اجزای پنجگانه بررسی کنیم، موضوع اصلی «یادگیری زبان» است، انتخاب ذهن «نتوانستن» است، مصداقها میتوانند شکستهای قبلی فرد یا افرادی باشند که موفق به یادگیری نشدهاند و نتیجه این خواهد بود که فرد بهسمت یادگیری زبان حرکت نمیکند یا تلاش کافی انجام نمیدهد.
به این ترتیب میتوان دید که باور فقط یک جمله ذهنی نیست؛ مجموعهای از فرایندها در اطراف آن شکل میگیرد که در نهایت میتواند به یک نتیجه منتهی شود.
چرخه باور چگونه کار میکند؟
یکی از بخشهای مهم برای درک تاثیر باور بر زندگی، شناخت چرخه باور است. این چرخه را میتوان بهصورت ساده چنین دید: محرک ← باور ← احساس ← رفتار و نتیجه
یک اتفاق بیرونی وارد ذهن ما میشود. باورهای ما آن اتفاق را تفسیر میکنند. براساس این تفسیر احساسی ایجاد میشود و آن احساس میتواند نوع رفتار و در نهایت نتیجه را تغییر دهد.
فرض کنید همسر فردی به او میگوید: «خستهام کردی.» این فقط یک جمله است، اما براساس باورهای مختلف میتواند تفسیرهای متفاوتی ایجاد کند.
- فردی که باور دارد «من دوستداشتنی نیستم» ممکن است احساس ناکافیبودن کند.
- فردی که باور دارد «من لایق احترام نیستم» ممکن است دچار رنجش شود و پرخاش کند.
- فردی که از قبل به خیانت حساس است ممکن است تصور کند شخص دیگری در میان است و شروع به تجسس کند.
- شخص دیگری ممکن است باور متفاوتی داشته باشد و بهجای خشم یا ترس، شرایط همسرش را درک کند.
جمله یکی است، اما باور متفاوت، احساس متفاوت و رفتار متفاوت ایجاد میکند. به همین دلیل در متن تأکید میشود که ما دنیا را فقط آنگونه که هست نمیبینیم؛ بلکه بخش زیادی از آن را آنگونه که باور داریم تفسیر میکنیم.
تفاوت باور و واقعیت چیست؟
یکی از اشتباهات رایج این است که باور شخصی خودمان را با واقعیت یکی بدانیم. باور مفهومی ذهنی است که براساس تجربهها، تربیت، دیدهها، شنیدهها و برداشتهای فرد شکل میگیرد. اما واقعیت به چیزی اشاره دارد که مستقل از برداشت شخصی ما وجود دارد.
دو نفر ممکن است درباره یک موضوع باورهای کاملاً متفاوتی داشته باشند، درحالیکه واقعیت بیرونی یکی است.
مشکل زمانی آغاز میشود که فرد آنقدر به یک باور عادت کرده باشد که دیگر آن را باور نداند و تصور کند: «واقعیت زندگی همین است.» درحالیکه ممکن است چیزی که او واقعیت مینامد، فقط یکی از قدیمیترین و پایدارترین تفسیرهای ذهنی خودش باشد.
تفاوت باور و عادت
ما ممکن است به بعضی باورهای خود آنقدر عادت کرده باشیم که آنها را بخشی طبیعی از شخصیت خود بدانیم. وقتی یک جمله سالها در ذهن ما تکرار شده است، دیگر عجیب به نظر نمیرسد. حتی ممکن است هیچوقت آن را زیر سؤال نبریم. اما طبیعی بهنظررسیدن یک فکر، الزاماً به این معنا نیست که آن فکر واقعیت قطعی است.
گاهی لازم است وقتی یک نتیجه نامطلوب بارها در زندگی تکرار میشود، بهجای اینکه بگوییم: «زندگی همین است.» از خودمان بپرسیم: «چه نوع فکر غالب و پایداری ممکن است پشت این الگو قرار گرفته باشد؟»
باور با تمایل و علاقه یکی نیست
ممکن است از یک باور خوشمان نیاید، اما همچنان آن باور در ذهن ما وجود داشته باشد. مثلاً شخصی ممکن است وقتی جمله «پول انسان را از معنویت دور میکند» را آگاهانه میشنود بگوید: «من اصلاً با این جمله موافق نیستم.»
اما اگر همین مضمون از کودکی از طریق خانواده، محیط یا رسانه بارها در ذهن او تکرار شده باشد، ممکن است در سطحی دیگر روی رفتار مالی او اثر بگذارد.
پس برای شناخت باورهای ذهنی فقط نباید به این نگاه کنیم که چه جملهای را دوست داریم یا با چه جملهای آگاهانه موافقیم. رفتارها و نتایج ما نیز اطلاعات مهمی در اختیارمان قرار میدهند.
باور، خروجی ذهن نیست؛ بخشی از پردازش است
برای فهم سادهتر این موضوع میتوان ذهن را مانند یک سیستم دارای ورودی، پردازش و خروجی در نظر گرفت. اطلاعات و اتفاقات، ورودی هستند. باورها بخشی از پردازشی هستند که روی این ورودی صورت میگیرد. رفتار، واکنش و نتیجه میتواند بخشی از خروجی باشد.
بنابراین باور صرفاً چیزی نیست که بعد از یک اتفاق ایجاد شود؛ باور روی نحوه پردازش آن اتفاق اثر میگذارد. حتی ممکن است دو نفر ورودی مشابهی دریافت کنند اما به دلیل تفاوت در باورها، خروجی کاملاً متفاوتی داشته باشند.
تفاوت باور، نگرش، ارزش، ایمان و احساس
برای شناخت بهتر معنی باور، باید آن را از چند مفهوم نزدیک جدا کرد.
باور، نگرش نیست
باور و نگرش یکی نیستند. نگرش نوعی ارزیابی عمومیتر نسبت به یک موضوع است، درحالیکه باور میتواند نوع فکر ما درباره یک مفهوم مشخص باشد.
باور ارزش نیست
باور و ارزش نیز کاملاً یکی نیستند. ارزشها مشخص میکنند چه چیزهایی برای ما مهم هستند و چه کسی میخواهیم باشیم، درحالیکه باورها بیشتر با شکل فکرکردن ما درباره موضوعات ارتباط دارند.
باور ایمان نیست
باورهای ما حاصل گذشته است؛ یعنی چیزهایی که قبلاً بارها برای ما تکرار شده و از تکرار آنها اطمینانی حاصل شده است؛ درصورتی که ایمان به آینده مربوط است. همچنین باورهای ما با دانستن ارتباط دارند، یعنی آنچه از قبل میدانستیم؛ ولی ایمان به ندانستن مربوط است. و باورهای ما از شناختی ایجاد میشود که از ذهن ما حاصل شده است؛ درصورتی که ایمان از اطمینان به نیروی بزرگتر حاصل میشود. وقتی به چیزی باور دارید، در چارچوب ذهن و محدودیتهای آن محدود میشوید؛ اما وقتی ایمان دارید، بدون هیچ محدودهای خودتان را به یک آگاهی کل میسپارید.
تفاوت باور و احساس
باور و احساس نیز یکی نیستند. باور میتواند روی احساس اثر بگذارد، اما خود احساس نیست. برای مثال اگر باور داشته باشید نوشابه برای شما بسیار مضر است، خوردن آن ممکن است احساس ناخوشایندی ایجاد کند. در این حالت باور روی احساس اثر گذاشته، اما باور همان احساس نیست.
چگونه باورهای خود را بهتر بشناسیم؟
اولین قدم، نگاهکردن به افکار غالب است. به موضوعات مهم زندگی خود فکر کنید: پول، شغل، ازدواج، روابط، موفقیت، شکست، خودتان و آینده.
سپس بدون اینکه زمان زیادی برای تحلیل صرف کنید، ببینید اولین جملهای که درباره هرکدام در ذهن شما ظاهر میشود چیست. مثلاً:
- پول یعنی چه؟
- موفقیت یعنی چه؟
- ازدواج یعنی چه؟
- من چه نوع انسانی هستم؟
- آینده من چگونه خواهد بود؟
- کارکردن چه معنایی دارد؟
وقتی پاسخها را مینویسید، فقط به زیبا یا منطقی بودن آنها نگاه نکنید. بعد از آن رفتارها، تصمیمها و نتایج خود را نیز بررسی کنید. گاهی آنچه انجام میدهیم بیشتر از آنچه میگوییم، درباره باورهای واقعی ما اطلاعات میدهد.
آیا باورها قابل تغییر هستند؟
یکی از مهمترین نتایج این بحث این است که باور را نباید چیزی تغییرناپذیر دانست. بسیاری از باورهای ما در گذشته و بدون انتخاب آگاهانه شکل گرفتهاند. خانواده، محیط، فرهنگ، رسانه، دوستان، مدرسه و تجربههای شخصی در ساخت آنها نقش داشتهاند.
اما وقتی نسبت به آنها آگاه میشویم، میتوانیم بررسی کنیم که آیا هنوز با خواستهها و اهداف ما همجهت هستند یا خیر. نقطه شروع تغییر، آگاهی است.
ابتدا باید متوجه شویم چه فکر غالبی در ذهن ما وجود دارد، چه مصداقهایی آن را تقویت میکنند، ذهن چه انتخابی براساس آن انجام داده و این مجموعه چه نتیجهای در زندگی ما ایجاد میکند.
پس سؤال اصلی فقط این نیست که: «باور چیست؟» سؤال مهمتر این است: کدام باورها اکنون در حال تفسیر زندگی من هستند؟
جمعبندی؛ باور چیست و چه نقشی در زندگی ما دارد؟
باور فکری غالب و پایدار است که ذهن ما آن را درست میپندارد و براساس آن، بخشی از جهان را تفسیر میکند. باورهای ما از ورودیهای مختلفی مانند خانواده، فرهنگ، رسانه، دوستان، مدرسه و تجربههای شخصی تأثیر میگیرند. بسیاری از این باورها در سالهای ابتدایی زندگی شکل گرفتهاند و ممکن است بهقدری برایمان طبیعی شده باشند که دیگر متوجه وجودشان نشویم.
اما باور فقط یک فکر پنهان در ذهن نیست. باور میتواند روی تفسیر اتفاقات، احساسات، تصمیمها، رفتارها و در نهایت نتایجی که تجربه میکنیم اثر بگذارد. دو انسان ممکن است در برابر یک اتفاق مشابه قرار بگیرند اما به دلیل داشتن باورهای متفاوت، برداشت، احساس و واکنش کاملاً متفاوتی داشته باشند.
شناخت باورها از جایی آغاز میشود که بهجای تمرکز صرف بر اتفاقات بیرونی، به دستگاه تفسیری خودمان نیز توجه کنیم. باید ببینیم درباره پول، روابط، موفقیت، شکست، خودمان و آینده چه افکار غالب و پایداری داریم؛ چه شواهدی برای آنها جمع کردهایم؛ این افکار چه انتخابهایی در ذهن ما ایجاد کردهاند و در نهایت ما را به چه اقدامها و نتایجی رساندهاند.
به پیان این مقاله رسیدیم، امیدوارم مقاله “باور چیست؟ تعریف باور، نحوه شکلگیری و تأثیر باورها بر زندگی” برای شما مفید بوده باشد.این مقاله برگرفته از کتاب باور دکتر افشین قیطوریان می باشد. همچنین ممکن است بخواهید مقالات آموزشی زیر را هم بخوانید:
دیدگاهتان را بنویسید